|
نوشته شده توسط مجید
|
|
سه شنبه ۰۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۵:۲۹ |
|
همه ما بسته به معیارهای شخصیتی و موقعیت هایی که در زندگی داشتیم روابط دوستانه ای با آدم های اطراف خودمون برقرار کردیم. شاید محیط دایره دوستی ها با بزرگ شدن ما بزرگ تر شده و شاید هم چندان تغییری نکرده باشد.
یادم هست در جایی خواندم که اجتماعی ترین افراد بیش از 150 دوست ندارند و اصولاً مدیریت روابط دوستی فراتر از این عدد مقدور نیست. اما واقعاً تعداد بالای دوستان بیانگر رفیق بازی و یک گونه فرار از خود و پنها بردن به سوی دیگران نیست و شاید بیانگر روابط اجتماعی؟
مهم کمیت افراد این دایره نیست مهم احساسی است که تا کنون از کنار این افراد بودن به ما و به آنها دست داده است. شاید دوست داشتن یک نوع برای خود خواستن دیگری و یا گونه ای از خودخواهی باشه. اما تنها خود خواهی قابل احترام و قابل درک برای همه ماست.
|
|
|
نوشته شده توسط مجید
|
|
سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱۹:۵۱ |
|
آره خیلی وقت بین نوشته هام فاصله افتاده، بارها تاچند قدمی نوشتن اومدم باز برگشتم... اینقدر مطلب برای خواندن گذاشتند و اینقدر هیاهو هست که صدام به گوش خودم هم نمی رسه.
در این وانفسای عقل و احساس و جملات و دستهای معلق در هوا دلم می خواست جایی برای اعتماد، جایی برای دلخوشی بود... همه جا گنگ و همه جا تاریک معنی فراق را خیلی خوب احساس می کنم.
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
|
|
نوشته شده توسط مجید
|
|
پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۴۷ |
|
شاید این پنجمین و یا ششمین باری باشه که بخاطر کار مجبورم تو شرکت بمونم که اصلاً کار خوشایندی نیست. بیشتر شبیه مسافرت با اتوبوس می مونه.
تنها مزیتش سکوتی که در طی روز دیگران از آدم دریغ می کنند!
البته شاید اینبار برخلاف همیشه خودم می خواستم بمونم چون دست و پنجه نرم کردن با این غول اوپن سورس (لینوکس) لذت بخشه.
وقتی وارد دنیای اوپن سورس میشی باید دنیای نرم افزارهایی رو که با چند کلیک نصب میشن فراموش کنی و از این به بعد باید توی کلی فایل متنی بدنبال تنظیماتی باشی که شاید به راحتی پیداش هم نکنی
باید بری سراغ اینترنت و شاید یک جایی که فکرش و نمی کنی جواب سئوالی رو پیدا کنی که مدتها دنبالش بودی.
به هر حال دنیای اوپن سورس یعنی دردسر!
|
|
|
بودن یا چگونه بودن مسئله این است! |
|
|
|
|
نوشته شده توسط مجید
|
|
پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۴۷ |
|
مرد به دنیا آمد!
بالاخره بعد از کلی کار رسانه ای، بچه محمد و مریم هم نزول اجلال فرمود. اما در آخرین لحظه تصمیمش برای چگونه بودنش عوض شد و کلی فامیل و دوست و آشنا را انگشت به دهن گذاشت و با سخره گرفتن دستاوردهای علم وتکنولوژی و تجربه کادر پزشکی در بلاد کفر، با جنسیتی دور از انتظار، مرد به دنیا آمد. داشتم فکر می کردم محمد با روحیه مهندس صنایعی که داره برای اونهمه لباس و زیور آلات و اسمی که انتخاب کرده چه فکری می کنه! امیدوارم راه حل یک بچه دیگه نباشه! به هر حال مریم و محمد عزیز تبریک می گم.
|
|
نوشته شده توسط مجید
|
|
پنجشنبه ۰۹ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۲۸ |
|
به مدد فن آوری دوربین های دیجتال، عکاسی آسانتر شده و دیگر نگرانی تمام شدن فیلم نگاتیو داخل دوربین رویایی در حال فراموشی است.
حالا فرصت بیشتری داریم تا از یک سوژه آنقدر عکس بگیریم که یا سوژه خسته شود و یا عکاس و بالاخره از پس انبوه این همه عکس چند تایی هم بد از آب در نمی آید.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
|
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>
|
|
صفحه 1 از 2 |